وقتی اتمسفر جای داستان را میگیرد
⭐ امتیاز من: 6/10
فیلم Backrooms بر پایه یکی از مشهورترین میمهای اینترنتی سالهای اخیر ساخته شده است؛ فضایی بیانتها از اتاقها و راهروهای زردرنگ که با قوانین دنیای واقعی سازگار نیستند و بیش از آنکه یک مکان باشند، نمادی از اضطراب، تنهایی و گم شدن در ذهن انسان هستند.

ایده اولیه فیلم بدون شک جذاب است. دنیای Backrooms ظرفیت فوقالعادهای برای خلق یک تریلر روانشناختی متفاوت دارد و همین موضوع باعث شد با انتظار نسبتاً بالایی سراغ فیلم بروم. اما هرچه زمان بیشتری از فیلم میگذشت، بیشتر احساس کردم فیلم درگیر نمایش فضای خود شده و روایت را فراموش کرده است.
یکی از بزرگترین مشکلات فیلم از همان دقایق ابتدایی آغاز میشود. نزدیک به بیست دقیقه از زمان فیلم صرف معرفی شخصیت اصلی و روانکاو میشود، اما این معرفی نه آنقدر عمیق است که بتواند شخصیتها را برای مخاطب باورپذیر کند و نه آنقدر پرکشش که بتواند او را درگیر نگه دارد. نتیجه این است که فیلم بسیار دیر وارد داستان اصلی میشود و آغاز آن بیش از حد کشدار احساس میشود.
بعد از ورود به دنیای Backrooms، فیلم بالاخره شروع به ارائه ایدههای تازه میکند، اما مشکل دیگری جای آن را میگیرد؛ ریتم.
من با فیلمهای آرام هیچ مشکلی ندارم. اتفاقاً بسیاری از فیلمهای مورد علاقهام مانند Zodiac یا Prisoners نیز ریتم کندی دارند. تفاوت اینجاست که در آن آثار، تقریباً هر سکانس اطلاعات تازهای تولید میکند، شخصیتها را عمیقتر میکند یا تنش داستان را افزایش میدهد. در Backrooms اما بارها احساس کردم فیلم صرفاً همان حس گمگشتگی را تکرار میکند.
راهروها، اتاقها، سکوت، صداهای مبهم و حرکتهای طولانی دوربین، در ابتدا فضایی رازآلود میسازند، اما وقتی این الگو بارها بدون پیشرفت محسوس داستان تکرار میشود، تعلیق جای خود را به خستگی میدهد.
یکی دیگر از تصمیمهایی که برای من چندان موفق نبود، استفاده از دوربین ویدیویی و روایت از زاویه دید اول شخص است. شاید هدف فیلم این بوده که مخاطب احساس کند خودش در این فضای بیپایان گرفتار شده است، اما افت کیفیت تصویر بیشتر از آنکه به تجربه فیلم کمک کند، مانع ارتباط با آن میشود.
به اعتقاد من اگر فیلم تنها در چند لحظه از این نوع تصویربرداری استفاده میکرد و سپس روایت را به دوربین اصلی سینمایی میسپرد، هم ایده حفظ میشد و هم کیفیت بصری قربانی نمیشد.
مشکل دیگر فیلم، نحوه اتصال سکانسها به یکدیگر است. فیلم عامدانه بسیاری از پاسخها را پنهان میکند و این ذات دنیای Backrooms است، اما بین ابهام و روایت نامنسجم تفاوت وجود دارد.
یک فیلم معمایی یا روانشناختی لازم نیست همه چیز را توضیح دهد، اما باید آنقدر سرنخ در اختیار مخاطب بگذارد که بتواند ارتباط میان اتفاقات را کشف کند. در اینجا، برخی صحنهها آنقدر جدا از یکدیگر به نظر میرسند که گاهی تشخیص ارتباط آنها با مسیر کلی داستان دشوار میشود.
البته این به معنای شکست کامل فیلم نیست.
بزرگترین نقطه قوت Backrooms فضاسازی آن است. فیلم موفق میشود احساس گمگشتگی، تنهایی و بیپناهی را منتقل کند و طراحی صدا در این مسیر نقش بسیار مهمی دارد. سکوتهای طولانی، صداهای محیط و حس حضور در فضایی که هیچ قانونی ندارد، به خوبی مخاطب را وارد دنیای فیلم میکنند.
اما برای من، اتمسفر به تنهایی کافی نیست.
یک فیلم، هرچقدر هم از نظر فضاسازی موفق باشد، در نهایت باید داستانی برای تعریف کردن داشته باشد و هر سکانس باید دلیلی برای حضورش در فیلم داشته باشد.
Backrooms ایده بسیار خوبی دارد، اما در تبدیل این ایده به یک روایت سینمایی منسجم، موفق عمل نمیکند. فیلم بیش از حد روی ایجاد حس و فضا تمرکز کرده و در نتیجه، داستان و ریتم قربانی این انتخاب شدهاند.
در پایان، Backrooms را فیلم بدی نمیدانم؛ بلکه آن را اثری میدانم که ظرفیت بسیار بیشتری از آنچه روی پرده میبینیم داشته است. اگر فیلمنامه منسجمتر، ریتم کنترلشدهتر و روایت شفافتری داشت، میتوانست به یکی از تریلرهای روانشناختی متفاوت سال تبدیل شود.
این وبلاگ، فضای شخصی سعید هاشمخانی برای نوشتن درباره سینما، فیلم و داستانگویی است.